تبليغاتX
آواز خاموش

آواز خاموش

سلام محمد عزیزم

دوستت دارم...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 22:25 توسط فاطمه |


محمد عزیزم

خیلی دوست دارم

تو بهترینی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 17:13 توسط فاطمه |


بزادستات وتودستم تابگم يادتو هستم توبدون تازنده هستم هميشه عاشقت هستم دوست دارم محمدجونم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 17:12 توسط فاطمه |


اگر سر یه دو راهی باشی که یکی از این راها بره بهشت ویکی بره جهنم و سر هر راه یه دیو باشه که یکشون

راستگو و یکی دروغگو باشه وشما حق داشته باشی که یک سوال از یکی از دیوها بپرسی تا راه بهشت

را پیدا کنی چه سوالی میپرسی (شما نمیدونی کدام راه بهشت است یا کدام دیو راستگو) ؟


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 21:3 توسط فاطمه |



وقتی قدم می زنم به خیلی چیزها فکر می کنم .
شاید بهتر باشد بگویم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .
یک جور صدای خاص شبیه موسیقی
خیلی مبهم و ضعیف , محیط اطراف من را احاطه می کند .
یک موسیقی ملایم ...
در حین قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .
بعضی از آن ها در حین رد شدن از کنارم دستشان را با ملایمت بر گونه هایم می کشند .
و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .
بعضی از آن ها مدام گریه می کنند
و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گیرند .
من بی توجه به تمام این صحنه ها , فریاد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .
تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسیر عبور من در گذرند .
له شدن یک مورچه در زیر صفحه آجدار کفش یک عابر , یک فاجعه است .
قلب مورچه ها مثل پوستشان سیاه نیست
قلب مورچه ها رنگ سرخ است .
گاهی احساس می کنم در حین قدم زدن پرواز می کنم .
و این حالت در خواب های من تشدید می شود .
من شب ها نمی توانم بخوابم
قلب من گاهی از حرکت بازمی ایستد و من با تمام وجود این سکون را حس می کنم .
از این سکون نمی ترسم ...

گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام .
به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشیده ام .
خدا زیاد هم بزرگ نیست .
خدا در آغوش من جا می شود ،
شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است .
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذیان می گویم .
خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی می شوم .
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی .
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند .
می دانم زیاد مهمان نخوام بود .
این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است .
زمان می گذرد .
همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم .
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم .
من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم باید قدم بزنم .
مدتی هست که خیلی افسرده ام .
از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد .
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .
و از این متاسفم .
و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم .
من این روزها مدام هذیان می گویم
آسمان برای من بنفش است .
باید کمی قدم بزنم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 22:14 توسط فاطمه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


جدیدترین کد آهنگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس