سجده گاه ما خدایا آخرین لحظه تقدیر جز برای گریه وقت نیست صد هزار عابد تسبیح دست زل زده به آسمانها می گویند عشق به معبود از ازل تا روز موعود سرانجامِ عشق دختره قصه ما اسمش یلدا بود.دختری زیبا روی، صبور، با گذشت با قلبی مهربان وصورتی گندم گون با قدی 165سانتی وچشمانی عسلی.با مادربزرگش دریک خانه قدیمی در خیابان امام خمینی زندگی می کردند .یلدا پدرو مادرش را در بمب باران سا ل 13۶4از دست داده بود. دیپلم ریاضی داشت و در یک مغازه لباس فروشی فروشندگی می کرد البته علاقه ای به این کار نداشت و فقط برای سرگرمی این کارو می کرد.دختر سربه راهی بود وبه همین دلیل مادربزرگش ازش راضی بود.و تنها آرزوش این بود که یلدا با یه پسر خوب و مناسب ازدواج کنه و خوشبخت بشه . یلدا چند ماهی بود که تواون مغازه کار می کرد و توی این مدت چند بار متوجه نگاه های معنادارشخصی شده بود که چندمتر اون ورتر توی یک مغازه پیتزافروشی رفت و آمد می کرد. یه روز که یلدا توی مغازه مشغول کار بود باز هم اون شخص را دید .البته این دفعه اون شخص جرعت به خرج داده واومد توی مغازه. سلام کرد و شروع کرد به قیمت کردن لباس ها .یلدا می دونست که اون بعد از این همه مدت به خاطر این کار نیومده اونجا .قلبش تند تند می زد و هر آن منتظر بود تا اون صحبت و شروع کنه و بگه برای چی این همه مدت یلدا را می پاییده . انتظار به پایان رسید اون شخص گفت:ببخشید راستش من به خاطر خریدن لباس به اینجا نیومدم حرف مهمی هست که باید بهتون بگم اگه اجازه بدین چند دقیقه ای وقتتون و بگیرم باور کنید قصد مزاحمت ندارم . یلدا که هیچ اعتمادی به پسرها نداشت خیلی مستبدانه گفت:فکر کنم منظور شمارا فهمیدم من اهل این کارها نیستم بفرمایید بیرون آقا. اون شخص گفت:نه خانم اشتباه نکنید منکه نمیخوام باشما دوست بشم اگه اجازه بدین می خواستم بیام خواستگاریتون البته ببخشید که به این صراحت گفتم چون ترسیدم از مغازه بندازینم بیرون یلدا که همینطور مات مونده بود به خودش اومد و گفت:اما منکه شما را نمی شناسم اصلا از کجا معلوم که شما راست میگین ؟ اون شخص گفت:چند متر اون ورتر از مغازه شما دوست من مغازه پیتزافروشی داره اینجا که نمیشه صحبت کرد اگه مایل باشید فردا عصر ساعت 7بیاین اونجا تا هم بیشتر باهم آشنا بشیم وهم من براتون توضیح بدم که چطور شد که شمارا انتخواب کردم. یلدا همینطور ایستاده بود وبه حرفهای او گوش می کرد تا اینکه یه مشتری اومد توی مغازه و اون شخص رفت. فردای اون روز یلدا به دوستش مینا زنگ زد تا عصر که خودش نیست تو مغازه باشه . یلدا مضطرب بود نمی دونست این تصمیمی که گرفته درسته یا نه چون درواقع بار اولی بود که این اتفاق براش می افتاد .چند دفعه خواست برگرده و نره ولی آخرش تصمیم خودش و گرفت و رفت داخل مغازه روی صندلی ای که اخرسالن بود نشست بعداز چند دقیقه گارسن اومد _خوش آمدی چی میل دارین؟ یلدا گفت:منتظر کسی هستم. یه ربع بعد اون شخص آمد و روی صندلی روبه روی یلدا نشست . یلدا که دست وپا ش وگم کرده بود و نمی دوست تو این موقعیت چی باید بگه کمی فکر کرد و گفت :ببخشید من هنوز اسم شما را نمی دونم میشه خودتون و معرفی کنید. اون شخص گفت:چشم خانم حتما من کامران صالحی هستم 26سالمه و در خیابان بهشتی توی یه آپارتمان زندگی می کنم پدر و مادرم از هم جداشند ویه خواهرم دارم که ازدواج کرده و اصفهان زندگی می کنه من تو این آپارتمان با مادرم زندگی می کنم شما رو هم تا حدودی میشناسم . یلدا تعجب کرد و گفت:چطور؟ کامران گقت:من چند بار شما را توی مغازه دیدم و موقعیکه می خواستی بری منزل تعقیبت کردم وآدرس منزل شمارا می دونم و کاملا راجع به شما تحقیق کردم و می دو نم چجور دختری هستی از انتخوابی که کردم کاملا مطمئنم ولی نمی دونم با من ازدواج می کنی یا نه؟یلدا خانم شما همون دختری هستین که همیشه آرزوش و داشتم خواهش می کنم قبول کنید بیام خواستگاریتون . یلدا بلند شد و گفت:درمورد حرفاتون فکر می کنم خداحافظی کرد و رفت. بعداز چند روز وقتی که یلدا خانه بود و داشت آماده میشد که بره سرکار تلفن زنگ زد مادربزرگش گوشی را برداشت پشت خط مادر کامران بود از مادربزرگ ِیلدا خواست تا اجازه بده بیاین منزل آنها . برای دوشنبه قرار گذاشته شد.یلدا رفت سرکار و تمام مدت تو فکر کامران و حرفایی که می زد بود. خداخدا می کرد تا زودتر دوشنبه بشه و دوباره کامران و ببینه .روز موعود فرارسید یلدا کاملا خانه رو مرتب و تمیز کرده بود و منتظر مهمان ها بود .تا اینکه زنگ در به صدا درآمد کامران با مادرش وارد شدند . کامران با کت و شلوار نوک مدادی بود وموهاشم کوتاه کرده بود و خیلی به خودش رسیده بود.مادر خوش اخلاقی داشت آنها نشستند وبعد از پذیرایی شروع به صحبت کردند. ابتدا مادر کامران شروع کرد. _پسرم در کارخانه فلز جوشکارهست دیپلم فنی داره وخدمت سربازی هم رفته راستش چون زیاد به درس خوندن علاقه ای نداشت نرفت دانشگاه ورفت سرکار چند روزی هست که از یلدا جان تعریف می کنه و اصرار داشت که زودتر بیایم خدمتتون . مادربزرگ ِیلدا که خیلی زن ِ فهمیده ومهربانی بود با اون لبخند زیبایی که همیشه بر لب داشت گفت:از نظر من پسر شما جوانِِ ِشایسته و برازنده ایست ولی خودِ یلدا باید تصمیم بگیره .بهتره این دوتا جوان چند دقیقه ای با هم صحبت کنند تا ببینیم نظرِخودشون چیه. کامران و یلدا رفتند تواتاق یلدا و صحبت کردند اول یلدا شروع کرد _من دیپلم ریاضی دارم خیلی دوست داشتم برم دانشگاه ولی قبول نشدم من در آینده یه زندگی آرام و بی دردسر و می خوام جوری که احساس آرامش کنم من خیلی تو زندگیم سختی کشیدم نبودِ آغوش ِگرم مادری که محرمِ تنهایی هام باشه و نبودِ دستِ محبت آمیزِ پدری که وقتی میاد خانه بکشه به سرم همیشه من و رنج داده .شما می تونی کمبود ِاین همه سال محبت و برای ِ من پر کنی؟ کامران که داشت فقط گوش می کرد گفت:من تمام سعی مُ می کنم که خوشبختت کنم البته خودتم باید کمکم کنی با همفکری و دلگرمی ِ تو می تونیم زندگیمون و بسازیم . بعداز یک ساعت که حرفاشون تمام شد رفتند بیرون از اتاق پیش بقیه وبه آنها گفتند که همدیگرو پسندیدند.قرار شد یک هفته بعد مراسم نامزدی منزل یلدا برگزار بشه مراسم خیلی آبرومندانه برگزار شد. بعداز یک ماه کامران به علت درگیری با یکی از کارگرهای کارخانه از اونجا اخراج شد .کامران کارت پایان خدمت نداشت وبه یلدا دروغ گفته بود وقتی یلدا متوجه شد خیلی ناراحت شد ولی چون کامران ودوست داشت گذشت کرد و اون وبخشید هرروز دنبا ل کار بودند ولی فایده ای نداشت . سرِ کارِ قبلیش به علت آشنا بودن ِیکی از کارکنان با پدرش قبول کرده بودن بیاد اونجا ولی الآن هرجا که سراغ کار می گرفت ازش کارت پایان خدمت می خواستند و نداشت . یه روزِگرمِ تابستان یلدا و کامران تویِ ِ پارک روی ِ نیمکتِ همیشه گیشون قرار داشتند. مثل همیشه یلدا زودتر اومد ونشست منتظر کامران همینطور اطراف و نگاه می کرد که یه هویی سروکلۀ کامران پیدا شد. _سلام عزیزم ببخشید دیر شد تاکسی نبود مجبور شدم با اتوبوس بیام به خاطر همین دیر شد . یلدا:سلام بی خیال اشکا لی نداره خوبی که؟ کار پیدا کردی؟ اونجا که می گفتی چی شد استخدامت کردن؟فقط نگو نه کامران:بااینکه دوست ندارم بهت بگم نه اما بازم نه،رفتم اما ضامن می خواستن و کارت پایان خدمت منم که نداشتم تازه مدرک تحصیلی ام هم کافی نبود هرجا رفتم همین حرفارو شنیدم دیگه خسته شدم توهم که فقط نغ می زنی خواهشن یه کمی هم من و درک کن اگه یه کم دیگه صبر کنی می تونم یه کار خوب پیدا کنم یلدا:باشه کامی جان اشکالی نداره تو که تلاشِ ِخودت وکردی بازم تلاش کن انشالاه درست میشه حالا هم پاشو یه کم قدم بزنیم چند روزِ ندیدمت دلم برات تنگ شده . کامران:من وببخش من قول داده بودم خوشبختت کنم اما هنوز حتی نتونستم یه کارِدرست وحسابی برای خودم جور کنم نمی دونم چرا اینجوری شد کارا داشت درست پیش می رفت همش تقصیر اون رئیس کارخانه است که من وبیرون کرد مگرنه الآن وضعیت من وتو اینجوری نبود. یلدایِ ِ من ،بهت قول میدم در آیندۀ خیلی نزدیک تمام این چیزاروجبران کنم .فقط بهم فرصت بده مطمئن باش تلافی می کنم. یلدا:باشه عزیزم من دیگه دیرم شده باید برم مغازه مینا رو جایِ ِخودم گذاشتم باید زود برگردم مگرنه صاحب کارم ناراحت میشه فعلا خداحافظ. کامران:باشه یلدا جان منم میرم به دوستم سعید سربزنم ببینم اون جایی که قرار بود بره کجاست منم استخدام می کنن یا نه بهت خبر میدم خداحافظ. اونها از هم خداحافظی کردند و یلدا رفت مغازه لباس فروشی وکامران هم رفت پیش دوستش تا راجع به کار ازش سوال کنه. رفت منزل سعید زنگ درو زد. سعید:بله؟ کامران:منم کامران. سعید دررو باز کرد و کامران رفت داخل . کامران:سلام سعید جان اون کاری که می گفتی نه نیاز به تحصیلات داره نه خدمت سربازی چی بود؟ من بهش نیاز دارم سعید:سلام چطوری؟مگه هنوز کار پیدا نکردی!میدونستم آخرش میای سراغ خودم راستش برادرم تو تهران توی یه شرکت ساختمانی کار می کنه من درمورد تو باهاش صحبت می کنم بیا اینم شماره اش فردا بهش زنگ بزن شاید تونست کاری برات بکنه فقط یادت باشه بگی از طرف من زنگ زدی . کامران:مرسی سعید جان پس فعلا خداحافظ سعید:پس اگه کارت درست شد یه خبری ام به من بده خوشحال میشم خداحافظ. کامران شماره رو گرفت و سریع رفت خانه و فردای ِاون روز به برادرِسعید زنگ زد اما اون نبود یه نفرِدیگه جواب داد کامران:سلام خسته نباشی می خواستم با آقای سیاحی صحبت کنم . _نیستن،چند روزِ رفتن مرخصی سه شنبۀ دیگه میان . کامران:ممنون میشه آدرسِ ِاونجارو به من بدین تا سه شنبه خدمتتون برسم؟کامران آدرس و گرفت و گوشی رو قطع کرد.تا روز سه شنبه شد و دوباره زنگ زد. الو سلام آقای سیاحی تشریف آوردن؟ _خودم هستم بفرمایید . کامران:من از طرف برادرتون سعید زنگ زدم دنبال کار می گشتم قبلا هم توکارخانه فلز جوشکار بودم و از اونجا بیرون اومدم و الآن بیکارم . _بله سعید راجع به شما با من صحبت کرده شما برای پس فردا صبح اینجا باشین خداحافظ. کامران گوشی رو قطع کرد و با شادی ِ زیاد رفت سراغِ یلدا .یلدا که تا اون موقع هیچوقت کامران و اینطور خوشحال ندیده بود مات مونده بود و همینطور با لبخندِ همیشگی اش با کامران نگاه می کرد و او هم از برادرِ سعید می گفت که بهش گفته باید بیای اونجاهمینطور که داشت حرف می زد ناگهان متوجهِ صورت یلدا شد که اخم کرده بود و ناراحت بود کامران:چی شد مگه دوست نداشتی من برم سرِکار باید پس فردا تهران باشم منتظرم می مونی؟اونجا رسیدم بهت زنگ می زنم یلدا:پس من چی؟می تونم باهات بیام؟تو که اونجا کار کنی چجوری پس همدیگرو ببینیم؟ کامران بهش قول داد کارش که اونجا گرفت و پولی پس انداز کرد یلدارو ببره تهران پیشِ ِخودش ویه خانه براش اجاره کنه. روز موعودفرا رسید کامران صبحِ زود از خواب بیدار شد و آماده شد که بره که ناگهان زنگ در به صدا درآمد یلدا بود اومده بود تا باهم برن ترمینال و تا اونجا کامران و همراهی کنه یلدا:کامی جان حتما موقعی که رسیدی زنگ بزن و آدرس و تلفن محل کارت و به من بده کامران:باشه عزیزم حتما ،توهم یادت باشه آدرس و که گرفتی بهم نامه بده به امیدِ روزی که کنارِهم زیرِیک سقف زندگی کنیم. آنها از هم خداحافظی کردند و کامران سوارِ اتوبوس شد تواین چند ساعت که تو اتوبوس بود با پسری که صندلی ِ کناری نشسته بود آشنا شد تواین مدت هر کدام از زندگی ِ خودشون برای ِهم گفتند پسرِاسمش فرامرز بود28ساله مهندسِ ِ عمران از خانواده ای مؤدب و اصیل . مادر و خواهروبرادرش فرانسه ساکن بودند واو تنها در یک آپارتمان در شمالِ ِشهر زندگی می کرد مجرد بود وبه قولِ ِ خودش هنوز دخترِمناسب ِخودش راپیدا نکرده بود پدرش بعدازرفتنِ ِمادرش به فرانسه با یه خانمی دراینجا ازدواج کرده بوده وبه همین دلیل او جدا ازآنها زندگی می کرد. فرامرزشمارۀ خودش وبه کامران داد و گفت :هرموقع کاری داشتی رویِ ِکمکِ من حساب کن .اتوبوس به تهران رسید .آنها پیاده شدند و ازهم خداحافظی کردند . کامران یه راس رفت شرکت سراغِ آقای ِسیاحی از نگهبانی سراغِ اون و گرفت گفت که مستقیم برو دستِ راست اتاقِ ِسومی. کامران به درِاتاق رسید درزد وبعداز اجازۀ آقای ِسیاحی واردِ اتاق شد . بعداز سلام و احوال پرسی آند و نشستند ودر موردِ کار صحبت کردند . قرار شد کامران به عنوان ِجوشکار توساختمان کار کنه .کامران خیلی خوشحال بود از آقای ِسیاحی تشکر کرد واز اونجا به یلدا زنگ زد یلدا سرِکار بود که تلفن زنگ زد گوشی روبرداشت .پشتِ خط کامران بود یلدا انقدر خوشحال شد که مُدام اسمِ کامران وصدا می کرد ومیگفت:سلام کامی جان خوبی ؟نمی دونی این چند ساعت که ازَت دور بودم چی کشیدم موندم حالا که قراره چند ماه ازهم دور باشیم چیکار کنم میگم نمیشه برگردی همینجا یه کاری پیدا می کنی؟ کامران:سلام یلدای ِمن،عزیزم برای ِمنم سخته که از تو دور باشم ولی چاره ای نیست تو که این همه صبر کردی این چند روزم روش عوضش بقیۀ عمرمون و می تونیم زیریک سقف باهم با آرامش زندگی کنیم.نگران نباش یه کم که پول جمع کنم و بتونم یه خونه رهن کنم تورا میارم پیش ِخودم دوهفته ای یه بارم میام بهت سر می زنم . آدرس و تلفن محل کارش را به یلدا داد و خداحافظی کرد . آقای ِ سیاحی تنها زندگی می کرد زنش فُوت کرده بود و یه پسر داشت که ازدواج کرده بود و پاریس زندگی می کرد . قرار شد کامران تا مُوقعی که پولی پس انداز کنه وبتونه خانه اجاره کنه در یکی از اتاق های ِ منزلِ ِآقای ِسیاحی زندگی کنه. همه چیز داشت خوب پیش می رفت کامران از ساعتِ ششِ ِ صبح تا هفتِ شب سرِ کار می رفت .وپولهاش و در حسابی که توبانکِ اونجا باز کرده بود پس انداز می کرد بیشترِ اوقات ناهارو شام و با آقای سیاحی باهم می خوردند . همیشه وقتی از سرِکار می اومد به یلدا زنگ می زد و چند ساعت باهم حرف می زدند ویلدا هم همیشه از دلتنگی هاش به کامران می گفت واینکه کِی قراره همدیگرو ببینن . یلدا هفته ای یه بار به کامران نامه می داد و از کارهایی که انجام داده و اتفاق هایی که براش می افتاد برای ِ کامران می نوشت . چند ماه گذشت و دیگه انقدر کامران پس انداز داشت که بتونه برای ِ یلدا خانه ای رهن کنه . رفت پیش ِآقای ِسیاحی و گفت: من دیگه برای خودم شغل مناسب دارم و مقداری هم پس انداز کردم. فکرکنم بتونم دیگه یلدارا بیارم پیشِ ِ خودم نظرِشما چیه؟ آقای سیاحی گفت:خوب چرابهش زنگ نمی زنی بگی بیاد اینجا . کامران خوشحال شد و سریع رفت تا به یلدا زنگ بزنه _الو سلام عزیزم خوبی؟ یلدا:سلام کامی جان مرسی تو خوبی چه خبرا؟ _خوبم مژده بده یه خبرِخوب برات دارم دیگه روزهایِ ِ تنهایی به سر اومده می تونم تورا بیارم پیشِ ِ خودم یلدا:جدی میگی کامی ؟خیلی خوشحالم کردی فقط بگو کِی بیام همین الآن چمدونام و می بندم _فردا صبح ، هرچه زودتر بهتر،منتظرتم خداحافظ یلدای ِ من، دوست دارم. یلدا خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد برای ِ اولین بار از صمیمِ قلب بلند خندید طوری که مادربزرگش که خواب بود بیدار شد وگفت:چی شده یلدا چه عجب من خندیدن تورا دیدم خوشحالم که می خندی حالا تعریف کن ببینم چی انقدر تو را خوشحال کرده؟ _کامی زنگ زده بود گفت که فردا برم تهران پیشش قراره اونجا خانه ای رهن کنیم وزندگی مون و شروع کنیم می دونم که توهم از این بابت خوشحالی بلاخره دعاهات مستجاب شد الآن میرم چمدونام و می بندم آخه فردا صبح ِزود باید برم ترمینال .بعد زنگ زد مغازه لباس فروشی ای که توش کار می کرد وبه صاحب کارش گفت که نمی تونه دیگه بیاد سرکار . فردای ِ آن روز صبح زود یلدا از خواب بیدار شد خیلی زود آماده شد وبا مادربزرگش رفت ترمینا ل آنها همدیگررا بوسیدند واز هم خداحافظی کردند ویلدا سوار اتوبوس شد تواین مدت که توراه بود فقط به کامران فکر می کرد واینکه چقدر حرف داشت که می خواست بهش بگه خیلی هیجان زده بود وهمش به ساعتش نگاه می کرد تا ببینه کی به تهران می رسند . بعداز چند ساعت رسید تهران ورفت به آدرسی که کامران گفته بود رسید به منزل آقای سیاحی زنگ زد کامران دروباز کرد و یلدا رفت داخل .خانۀ بزرگی بود تقریبا دویست مترحیاط داشت یه استخر بزرگ وسط حیاط بود و دورش پراز درخت و گل، بویِ ِ گلها همه جای ِحیاط و پر کرده بود گچ کاری های ِخانه چشم ِ آدم و خیره می کرد یلدا باورش نمیشد که توی ِخانۀ به این بزرگی فقط 2تاآدم زندگی کنند. یلدا همیشه آرزو داشت که یه خانۀ حیاط دار داشته باشند. کامران و آقای ِسیاحی اومدن تو حیاط تا به یلدا خوش آمد بگن وقتی یلدا کامران و دید از خوشحالی گریه اش گرفت آخه خیلی وقت بود که کامران و ندیده بود آندو با هم سلام و احوال پرسی کردند و از دیدن هم کلی خوشحال شدند وقطی آقای سیاحی یلدارودید از زیبایی بی حدِ یلدا مات موند وبعداز سلام و احوال پرسی با یلدا به کامران گفت من تا به حا ل هرچی می خواستم تو زندگیم داشته ام ولی الآن که یلداخانم و دیدم بهت حسودیم شد من نمی دونم تو چطور دلت اومد ازاین زن زیبا این همه مدت دور باشی من اگه جای ِ تو بودم هیچوقت این کارو نمی کردم بعد رفت بالا وآندو را باهم تنها گذاشت یلدا و کامران رفتند روی ِتاب ِکنار حیاط ومدتی با هم نشستند .یلدا حرف می زد و کامران گوش می کرد. _چه گویمت که جز حرفهای تکراری نمانده است برلبم چگونه صدایت کنم صدای تو که خوش ترزِباد و باران است چگونه مست نگاهت نشوم وقطی راهی جز این نمی بینم چگونه غرق در افکارم نشوم وقطی افکارم همه تصخیر نگاه تو شده چگونه شبها در خلوت خود آرامیده باشم وقطی در خلوت خود تورا نمی جویم چگونه صاحلی آرام باشم وقطی قلبم در هیاهوی دیدن تو سخت می تپد چگونه ماه شبهایم را به خاطر سپرم وقطی چشمان تو ماه تمام شبهایم بود چگونه ماهی دریا را از یاد ببرم وقطی که روزهای فراغ را به یادم می آورد چگونه زمین را منزلگاه دیرینه پندارم وقطی که در زمین جایی برای آرامش نمی جویم چگونه خسته از دل نشوم وقطی غمگین بودن عادت دل شده است چگونه نگاهت نکنم وقطی جز تو نزد نگاهم کسی نیست چگونه زندگی تلخ را کنار نگذارم وقطی در این زندگی دوباره متولد شده ام چگونه از لذت دیدار روز اول نگریم وقطی که قلبم از نفس های تو می خندید چگونه خاطرات شیرین با تو را از یاد ببرم وقطی که با خاطرات با تو عشق را حس کردم چگونه شاد از دیدن تو و نگاهت نشوم وقطی که ذره های تبسمم با دیدن تو آغاز شدند چگونه با یاد تو شیدا نشوم وقطی که سودازدۀ روی توام. همینطور که یلدا داشت با کامران حرف می زد ناگهان آقای سیاحی حرفش وقطع کرد اون چند دقیقه ای بود که اومده بود و اونها متوجهش نشده بودند آقای سیاحی گفت :شرمنده یلدا خانم که حرفتون و قطع می کنم می خواستم یه پیشنهادی را به شماها بدم .طبقۀ پایین خانۀ من خا لی هست شما می تونین بیا ین اونجا زندگی کنین من هیچ اجاره ای از شما نمی گیرم درواقع کامران مثل پسر خودمِِ اگه قبول کنین هم من از تنهایی در میام هم اینکه شما اول زندگیتون مجبور نیستین اجاره خونه بدین ومی تونین پولاتون و پس انداز کنین . کامران که کاملا سورپرایز شده بود از این پیشنهاد استقبا ل کرد و گفت:ممنونم آقای سیاحی شما همیشه به من لطف داشتید وکمکم کردید شما جای برادرِبزرگِ نداشته ام هستید نمی دونم چطوراین همه زحمات شمارا جبران کنم . یلداهم که از لحظۀ ورودش به اون خانه کاملا عاشق اون خانه شده بود این پیشنهاد را قبول کرد.یلدا همیشه آرزو داشت یه خانه با یه حیاط بزرگ داشته باشن که توش پراز درخت و گلهای رنگ ووارنگ باشه وحالا هم که این فرصت براش پیش اومده بود خیلی خوشحال بود و خداروشکر می کرد که انقدر خوشبختِ.یلدا فکر می کرد آقای سیاحی فرشتۀ نجات او وکامرانِ ِ واحساس می کرد که دیگه همه مشکلاتش تموم شده اما از اتفاقاتی که قرار بود براش پیش بیاد ونیّت شوم آقای سیاحی خبر نداشت شاید به این دلیل بود که یلدا قلبی پاک و معصوم داشت و هیچوقت هیچ آدمی رو اذیت نکرده بود و فکر می کرد همه با نیّت خوب بهش کمک می کنند. عصر آن روز یلدا و کامران رفتند بیرون تا چند تا وسیله برای خانۀ جدیدشون بخرن وبی خبر از نقشه ای که آقای سیاحی براشون کشیده بود زندگی مشترکشون و شروع کنن. خانه ای که قرار بود اونها توش زندگی کنن همه چیز داشت فقط چند تا وسیلۀ جزعی کم داشت که خودشون خریدند اول کاملا اونجارا تمیز کردند چون به دلیل اینکه مدتها بود کسی اونجا زندگی نکرده بود خیلی کثیف ونامرتب بود. .یلدا هم به سلیقۀ خودش اونجارو تزئین کرد ودکوراسیون اونجارو جوری تغییر داد که از روز اولشم قشنگ تر شد یلدا از اوضاع فعلی راضی بود . صبح ها که کامران سر کار می رفت یلدا هم می رفت توی حیاط وبه گلها و درخت های باغچه آب می داد اون خیلی از این کار لذت می برد بعضی وقت ها هم که حوصله اش سر می رفت به پارکی که نزدیک خانه بود می رفت و قدم می زد وبه بچه هایی که اونجا بازی می کردند نگاه می کرد اون خیلی بچه دوست داشت همیشه عصرها برای تماشای بچه ها به اون پارک می رفت . دیگه تو این مدت خیابون های اونجا رو یاد گرفته بود و بیشتر اوقات برای خرید، خودش بیرون می رفت چون کامران از صبح تا غروب سرکار بود و وقطی هم که از سرِ کارمی اومد خسته بود و حوصله نداشت که برای خرید برن بیرون فقط جمعه ها وقط داشت که با یلدا برن بیرون و تفریح کنن . یلدا عادت نداشت که توی خانه بمونه و دوست داشت بره سر کار که هم کمک خرج شوهرش باشه هم اینکه دیگه کامران مجبور نباشه از صبح تا شب بره سرِ کار با کامران در مورد این مسئله صحبت کرد وازش خواست تا با آقای سیاحی صحبت کنه تا یه کار مناسب برای یلدا پیدا کنه کامران هم یک روز که از سر کار بر می گشت رفت پیش آقای سیاحی و با هم راجع به این قضیه صحبت کردند اما او بر خلاف انتظارِ کامران با کار کردن یلدا مؤافق نبود و گفت بهتره زن تو خانه کار کنه حالا اگه یه موقع کاری براش سراغ داشتم خبرت می کنم . کامران هم رفت پیش یلدا و قضیه رو بهش گفت .یلدا ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد وقبول کرد که فعلا سرِکار نره . همینطور گذشت یلدا چند روز بود متوجه نگاه ها و رفتار بد ِآقای سیاحی شده بود.او روزها که کامران خانه نبود به بهانه های مختلف می رفت طبقۀ پایین به بهانۀ دادن میوه یا پرسیدن اینکه یلدا خانم چیزی کم و کثری ندارین من براتون بخرم من و کامران که نداریم خواهش می کنم اگه کاری داشتین به من بگین ... یلدا از لبخند های بی مورد آقای سیاحی ناراحت می شد و می دونست که اون از این رفتارها منظوری دارد چند بار هم به کامران گفت ولی او چون خودش را مدیون آقای سیاحی می دونست حرفهای یلدارا قبول نمی کرد ومی گفت تو بی خود شک داری اون مثل پدر من می مونه و هیچوقط چشم بد به تو نداره بهتره نسبت به اون اینجری فکر نکنی اونم به همچین آدمی که این همه به ما محبت کرده وما را مفت و مجانی اینجا راه داده همینطور که اون به ما اعتماد کرده ماهم باید به اون همچین احساسی داشته باشیم درست نیست راجع به اون اینجوری فکر کنی دیگه این حرفهارو نشنوم. روز دوم آبان شد تولد یلدا،اون روز جمعه بود کامران به مادر خودش و مادربزرگ یلدا زنگ زده و برای تولد یلدا دعوتشون کرد آقای سیاحی ام دعوت بود. یه کیک که شکل قلب بود برای یلدا سفارش داد ویه گردنبند طلا که اسم یلدا رو ش حک شده بود براش خریده بود خانه روهم اون روز خودِ کامران تزئین کرد و موزیک مورد علاقۀ یلدارا هم گذاشت مادر کامران یه النگو و مادربزرگش هم یه پارچۀ حریرِ یاسی رنگ به یلدا هدیه دادند یلدا واقعا خوشحال بود ومُدام می خندید که ناگهان با آمدن آقای سیاحی خوشحالی اش به ناراحتی تبدیل شد یلدا برعکس روز اول که آقای سیاحی رو فرشتۀ نجات خودش و کامران می دونست الآن دیگه هروقت می دیدش احساس بدی بهش دست می داد وفقط منتظر روزی بود که از اون خونه برن ودیگه اون و نبینن. آقای سیاحی با لبخند حیله گری که همیشه برلب داشت آمد داخل و به یلدا تبریک گفت و هدیۀ گران قیمتی که خریده بود و داد به یلدا ،ویلدا بدونِ ِ اینکه تشکر کنه اون وگذاشت روی میز و نشست. کامران هدیه رو باز کرد ودید یه انگشتر برلیان خیلی زیباست همه تعجب کردند جز کامران که با خوشحالی از آقای سیاحی تشکر می کردولی یلداچون از آقای سیاحی بدش می اومد اصلا خوشحال نشد و هیچوقط هم اون انگشتر و دستش نکرد . روزها همینطور می گذشت ویلدا بیشتر از آقای سیاحی بدش می اومد وزندگی توی اون خانه براش خیلی سخت شده بود. چندین بار هم از کامران خواست تا از اونجا برن ویه خانه اجاره کنند اما کامران که می دید هر جایی بره باید اجاره بده قبول نمی کرد که از اونجا برن . یلدا وقطی دید که نمی تونه کامران و متقائد کنه، دوباره پیشنهاد رفتن سر کارو مطرح کرد ولی این دفعه با جدیت بیشتر، تا اینکه بلاخره آقای سیاحی راضی شد که یلدا توی شرکت خودشون به عنوان منشی مشغول کار بشه ولی فقط به خاطر خوشحال کردن یلدا این کارو کرد . یلدا خوشحال بود چون احساس می کرد اگه سر کار باشه امنیت بیشتری داره تا اینکه از صبح تا شب توی خانه تنها باشه.چندروزی بود که اونجا کار می کرد واز اوضاع راضی بود دیگه کمترهم آقای سیاحی رو می دید . تااینکه یک روز که یلدا مشغول کار بود تلفن زنگ زد گوشی رو برداشت از بیمارستان بود _الو سلام از بیمارستان زنگ می زنم خانم یلدا صانعی هستند؟ یلدا:سلام خودم هستم چی شده برای همسرم اتفاقی افتاده؟ لطفا همین الآن بیاید بیمارستان وجود شما لازمه یلدا آدرس بیمارتان و گرفت و گوشی رو قطع کرد وسریع رفت سمت در که ناگهان آقای سیاحی رو جلوی در دید. بدون اینکه اعتنایی بکنه از راپله ها رفت پایین وبا صدای آقای سیاحی بی اختیار ایستاد که می گفت:خانم یلدا صبر کنید من می رسونمتون من می دونم کامران و کدوم بیمارستان بردن .یلدا سوار ماشین ِ آقای سیاحی شد ورفتند بیمارستان وقطی رسیدن یلدا رفت پیش مسئول بخش وگفت:همسرمن کامران صالحی کجاست ؟حا لش چطوره من و ببرید پیشش خواهش می کنم. _آروم باشید خانم، شوهر شما ازارتفاع چند متری سقوط کرده واصلا حالش خوب نیست براش دعاکنید شما باید این رضایت نامه رو امضا کنید تا ما شوهر شما را عمل کنیم یلدا رضایت نامه رو امضا کرد و آقای سیاحی هم پول عمل کامران و به حسابداری پرداخت کرد.وبعد رفتند تو سالن انتظار نشستند چون دکترش اجازه نمی داد مریض و ملاقات کنند می گفت حالش اصلا خوب نیست و باید عمل بشه یلدا همینطور گریه می کرد واز خدا می خواست که کامران زنده بمونه بعداز 2ساعت عمل به پایان رسید و دکتر جراح از اتاق عمل بیرون اومد یلدا دوید سمت دکتروگفت:چی شد آقای دکتر همسرم همسرم زنده می مونه می تونم ببینمش؟ _همسر شما زنده است ولی متاسفانه فلج شده و دیگه نمی تونه راه بره می تونین برین ببینینش. یلدارفت اتاق کامران وروی صندلی ای که کنار کامران بود نشست بعداز چند دقیقه کامران به هوش آمد.ولی نمی تونست پاها ش و حرکت بده تازه فهمیده بود که چه بلایی سرش اومده از ناراحتی زبونش بند اومده بود بعد ناگهان شروع کرد به دادو فریاد وآه وناله که چرا پاهام تکون نمی خورن چه اتفاقی برای من افتاده تو بگو یلدا پاهام چش شده ؟یلداهم بدون اینکه حرفی بزنه فقط گریه می کرد تااینکه آقای سیاحی اومد داخل اتاق وبا دیدن اشکهای یلدا برای اولین بار دلش گرفت ولی نمی تونست کاری بکنه یلدا پرسید چی شد مگه کامران سر کار نبود پس اینجا چیکار می کنه شما بگین چجوری کامران ِمن به این روز افتاده؟ _راستش اینطور که کارگرهای ساختمان می گفتن کامران روی ساختمان مشغول کار بوده که پرت می شه پایین . بعداز چند روز کامران و مرخص می کنن و می برنش خانه .روزهای اول خیلی سخت گذشت چند روزیلدا سر کار نرفت واز کامران پرستاری کرد تا اینکه به پیشنهادِ آقای سیاحی برای کامران پرستار گرفتن ویلدا به سر کارش برگشت ولی دلش پیش کامران بود و از اینکه اون و توی خانه تنها می زاره و می ره سر کار ناراحت بود ولی چاره ای هم نداشت چون اگه هرجفتشون با هم تو خانه می موندن نمی تونستن زندگی کنن . یلداموقع هایی که از سر کار بر می گشت کامران و با ویلچر می برد پارکی که نزدیک خونه شون بود و اوائل که اونجااومده بودند می رفت اونجا. وبه بچه هایی که توی پارک بازی می کردند نگاه می کرد و اینکه به دلیل قطع نخاع شدن کامران دیگه نمی تونستن بچه دار بشن.ناراحت بود اما جلوی ِکامران تظاهر می کرد که خوشحاله واز وضعیتی که پیش اومده ناراحت نیست. آقای سیاحی هم که از این وضعیت خوشحال بود از فرصت استفاده کرد و به بهانۀ سرزدن به کامران می رفت طبقۀ پایین حتی چند مرتبه هم به یلدا پیشنهاد داد تا از کامران جدابشه وبااون ازدواج کنه . می گفت :یلدا خانم ،کامران برای همیشه اینجوری می مونه وامیدی هم به خوب شدنش نیست شما جوانیین وصدها آرزو دارین که هیچوقط باوجود کامران نمی تونین بهش برسید من می دونم شما خیلی بچه دوست دارین و کامران نمی تونه شمارو بچه دار کنه شما لیاقت یه زندگی خوب و دارین من می تونم بهترین زندگی رو برات فراهم کنم . ولی یلدا هیچ توجهی به حرفهای او نداشت وامید داشت که کامران خوب می شه .چند بار هم به آقای سیاحی ناسزا گفت چون براش قابل تحمل نبود که این حرفهارو بشنوه . آقای سیاحی هم که خیلی از دست یلدا عصبانی شده بود شروع می کنه به رفتن پیش کامران در مواقعی که یلدا خانه نیست ودر مورد رابطه نامشروع یلدا با یکی از کارمندان شرکت به کامران خبر میده تا یلدارو پیش چشم کامران بد جلوه بده و بی اعتماد کنه تا به این طریق به مقصود شوم خودش برسه. کامران هم که از روز اول اعتماد زیادی به آقای سیاحی داشت به یلدا شک می کنه و وقتی یلدا به خانه بر گشت کامران شروع کرد به داد و فریاد سرِیلدا وگفت:تو زن درستی نیستی تو که وجود من برات قابل تحمل نبود چرا بهم نگفتی که طلاقت بدم و بعد بری دنبا ل اون مردیکۀ بی شعور، تواز موقعیت من سوعه استفاده کردی ورفتی د نبا ل کارخودت دیگه نمی خوام ببینمت برو بیرون از اینجا، ای کاش اون روز من می مردم و این روزهارو نمی دیدم. یلدا که هیچ موقع کامران و اینطور عصبانی ندیده بود مات و متحیر مونده بود گفت:چی داری می گی؟ تو از کدوم کارمند حرف می زنی کی این حرفارو یادت داده کامران توکه اینجوری نبودی چطور می تونی نسبت به من انقدر بی اعتماد باشی تو تواین همه سا ل تاحالا شده کار بدی از من ببینی که الآن داری به خاطر یه آدم هوس باز من و از خونه بیرون می کنی؟من از صبح تا شب دارم کار می کنم تا خرج خودم وتو را در بیارم و هیچی نمی گم این بود عشقت این بود دوست داشتنت تو چطور دلت میاد اینطور ناعادلانه درمورد من قضاوت کنی ؟ یلدا می دونست که این حرفاروآقای سیاحی به کامران گفته واون و نسبت بهش بدبین کرده به همین دلیل از کامران خواست که از اون خونه برن بیرون وجای دیگه یه خونه اجاره کنند اما کامران زیر بار نرفت انقدر آقای سیاحی روی مغزش کار کرده بود که تمام عشقش نسبت به یلدا تبدیل به نفرت شده بود . روز به روز بدبینی کامران نسبت به یلدا بیشتر میشد ویلدا فقط صبرو تحمل می کرد وبه این امید بود که یه روز تمام این مشکلات درست میشه . تااینکه یه روز خونه اومد ودید کامران تمام وسایل آشپزخانه رو شکسته رفت جلو و به کامران سلام کرد ولی کامران جوابش و نداد و گفت:کجا بودی ؟البته نمی خواد جواب بدی خودم می دونم توبا اون مردیکه بودی الآنم اون تورو رسوند خونه درسته برو پیش همونی که تا الآن پیشش بودی دیگه نمیخوام قیافۀ بدجنس تورو ببینم . یلدا گریه کنون سعی می کرد کامران و آروم کنه ولی فایده ای نداشت.کامران حرف یلدا را باور نمی کرد و فقط فریاد می زد. دیگه دیر شده بود درخت بدبینی تو وجود ِکامران رشد کرده بود و دیگه هیچ اعتمادی به همسرش نداشت. یلدا دیگه نمی تونست این وضعیت و تحمل کنه وسایلش و جمع کرد از کامران خداحافظی کرد در صورتی که کامران هیچ توجهی بهش نداشت ومی گفت فقط برو از جلوی ِچشام برو. سریع اومد بیرون یه تاکسی دربستی گرفت و رفت سمت ترمینال اشک همینطور از صورت یلدا می اومد ونمی تونست خودش و کنترل کنه باوجودِ این همه فوش و ناسزا ورفتارهای بد که از کامران دیده بود ولی باز هم خیلی براش سخت بود که اون و تنها بزاره ولی به خواست خودِ کامران مجبور بود که ترکش کنه . چهرۀ کامران حتی یه لحظه ام از یاد یلدا نمی رفت هنوز دوستش داشت و از علاقه اش نسبت به کامران کم نشده بود چون می دونست مقصر اصلی کیه وفقط دعا می کرد که زودتر رسوا بشه.عشق واقعی در هر شرایطی باقی می مونه. ماشین ایستاد. رسیده بودند به ترمینال یلدا پیاده شد ورفت سمت اتوبوس و سوار شد. اتوبوس راه افتاد یلدا در راه این حرفها را با خودش زمزمه می کرد . این منم دختری در لابه لای گلبرگهای هستی، با صورتی خاموش و بی چهره، با اندرونی تاریک و نمناک ،با تندیسی از آدم های فانی ،با یک مشت آرزوهای دروغین برای رسیدن به خورشید ،این منم آزرده ای از سرزمین بودن ها، با کوله باری از عطش برای زود رسیدن به ابرها، این منم آمده از دنیای فراموش شده ها در تنگ نای این قفس به اسم زندگی، با رؤیای بچگی ،با نفس هایی بی عبور، در پیِ یک دیوار و خاک، با دلی از حرفها تهی ،با شعری از قلب بهار، با دردهایی ماندنی،با سرسپردن به نفس،در تاریکی ِاین قفس،با شعر دلتنگی ِیار،تنها شدم با این نفس. بعد از چند ساعت ماشین ایستاد و یلدا پیاده شد مدتی در خیابان قدم زد به این فکر می کرد که وقطی رسید خانه به مادربزرگش چی بگه .بعد از چند دقیقه سوار ماشین شد و رفت سمت خانه یک لحظه هم از فکر کامران بیرون نمی اومد نگرانش بود وپشیمون بود که چرا به حرف کامران گوش کرده و کنارش نمونده یک ربع بعد رسید خانۀ مادربزرگش زنگ زد چند ثانیه بعد در باز شد و رفت داخل . مادربزرگش خیلی تعجب کرد و اصلا انتظار نداشت که یلدا اینطور بی خبر تنها بیاد اونجا یلدارو بقل کرد و بوسید یلدا هم بدون گفتن حرفی تو بقل مادربزرگش گریه می کرد . بعد که کمی آروم شد همه چیزو برای مادربزرگش تعریف کرد و اوهم ازش خواست تا یه مدت اونجا بمونه تا خود کامران بهش زنگ بزنه . فردا صبح روز بعد زنگ زد به دوستش مینا و ازش خواست تا این مدت که اونجاست یه کاری براش پیدا کنه واو هم قبول کرد . بعد از رفتن یلدا به شهرستان آقای سیاحی از این موضوع باخبر شد وکامران و از اون خانه بیرون کرد . کامران کسی رو در تهران نمی شناخت به جز فرامرز که چند سال پیش تو اتوبوس باهاش دوست شده بود و چندین بار هم با یلدا به خانۀ او رفته بودند و امیدوار بود که او بهش کمک می کند . فوراً با فرامرز تماس گرفت و قضیه رو بهش گفت و اوهم آمد دنبالش وباهم رفتند خانۀ فرامرز. فرامرز از عشق بین یلدا و کامران باخبر بود ووقطی حرفای ِکامران و شنید تعجب کرد که یلدا این کارهارو کرده باشه .فرامرز آدم منطقی ای بود و هیچوقط یه طرفه قضا وت نمی کر د . یک هفته بعد مینا به یلدا زنگ زد وگفت که یه کاری در فروشگاه براش پیدا کرده یلدا رفت به اونجا و مشغول به کار شد . یک ماه اونجا کار کرد ولی دل نا آرامش از فکر کامران بیرون نیامد هروقط که به خانه برمی گشت از مادربزرگش سوال می کرد که آیا کامران زنگ زده؟ آیا نامه ای برای من رسیده؟ و او می گفت نه، و لی یلدا باز هم امید داشت که یه روز کامران بهش زنگ می زنه وازش می خواد که برگرده . یلدا طاقت نیاورد چند بار زنگ زد به کامران ولی کسی جواب نداد نگران شد که نکنه برای او اتفاقی افتاده باشه رفت فروشگاه وبرای دو روز مرخصی گرفت . از مادربزرگش خداحافظی کرد وبا آژانس رفت ترمینال سوار اتوبوس شد . وقطی روی صندلی نشست آه سردی کشید وبغض تمام وجودش و گرفت می ترسید وقطی برگرده کامران نخواد ببیندش باخودش این حرفهارو زمزمه می کرد با خاطرات تو در سبزۀ خیال با یاد تو خلوت می کنم ماهی هفت سین زندگی شده ام جانی در بدن ندارم روزی خواهم مرد خاطرات شیرین با تو هست در ذهنم با آنها زندگی می کنم امید بسته ام به زمین به یادها و آرامشی که تو به من دادی بازی گردش زمین را حس می کنم تو را در خاطر می آورم همیشه هستی خواهش ِباران می کنم از آسمان دو تکه ابر می خواهم انگار آسمان با من حرف می زند صدایش را می شنوم دیرزمانیست که خلوتگاه ِمن زمین است ما زمینی ها چقدر تنهاییم دوست داشتم بروم به عمق زمین جایی که هیچکس پیدایم نکند جایی پوچ و خیالی در رؤیاها جایی که جز آسمان کسی مرا نبیند همیشه در ذهنم هستی با تو حرفها دارم برای گفتن ولی توانی برای گفتن نیست آزارم می دهد زمین وآدمهایش آزارم می دهد من زمینی ام اما خود این رانخواسته ام نمی دانم چرا آتشی در دل دارم که خاموش نمی شود بازوانم خسته اند خسته از تحمل درد زندگی کمی و کاستی زندگی برایم مهم نیست فقط خواستار کسی برای پر کردن تنهایی ام ،ماتم کهنه ای در دل دارم که گردو غبار زندگی او را پوشانده نمی دانم او خواهد بود تا برای من باشد من چی می مانم تا آن زمان . بعد از چند ساعت اتوبوس ایستاد رسیده بودند به تهران یلدا پیاده شد و فوراً یه تاکسی گرفت و رفت سمت خانۀ آقای سیاحی. رسید آنجا و زنگ زد در باز شد و یلدا رفت تو حیاط بعد از چند ثانیه آقای سیاحی اومد تو حیاط وقتی یلدارو دید خیلی خوشحال شد ولی برعکس یلدا خیلی هم ناراحت بود که دوباره مجبوره قیافۀ اورا ببینه . یلدا:سلام ببخشید که مزاحمتون شدم من چند بار زنگ زدم کامران جواب نداد نگران شدم که نکنه اتفاقی براش پیش اومده به خاطر همین اومدم اینجا میشه کامران و صدا کنید تا من ببینمش ؟ _سلام یلدا خانم مزاحم چیه شما مراحمین خیلی خوشحالم که دوباره می بینمتون اما متاسفانه کامران دیگه اینجانیست راستش وقتی اون شما را بیرون کرد منم عصبانی شدم و خودش رو هم از اینجا انداختم بیرون. یلدا:الآن کجاست ؟لطفاً آدرسش و بهم بدین. _منکه نمی دونم بهتره بری شرکت از کارگرها بپرسی شاید اونا بدونن کجا ست. یلدا بدون اینکه خداحافظی کنه رفت بیرون سوار ماشین شد و یه راس رفت سمت شرکت ازچند تا کارگر سراغ کامران و گرفت تا اینکه یه کدوم که با کامران دوست بود به یلدا گفت که کامران خانۀ فرامرز هست . یلدا سریع سوار ماشین شد و رفت خانه فرامرز. زنگ زد فرامرز جواب داد بله؟یلدا گفت:من همسر کامران هستم اگه ممکنه صداش کنین. . فرامرز خیلی جا خورد و رفت سراغ کامران و گفت که یلدا اومده ولی برخلاف انتظارش او اصلا خوشحال نشد و گفت که ازش بخواد ازاینجا بره و دیگه بر نگرده . برای فرامرز سخت بود که این حرفهارو به یلدا بزنه چون می دونست که او چقدر کامران و دوست داره .فوراً رفت لب در _سلام یلدا خانم متاسفم اما کامران نمی خواد شما رو ببینه من تمام سعی خودم و کردم ولی راضی نشد. یلدا:سلام خواهش می کنم فقط بگین چند لحظه بیاد لب در ببینمش من این همه راه رو فقط برای دیدن اون اومدم ناامیدم نکنید . _باشه من سعی خودم و می کنم پس همینجا صبر کنید تا برگردم . فرامرزدوباره رفت با کامران حرف زد و ازش خواست تا بیاد لب در و یلدارو ببینه اما اون قبول نکرد و فقط حرف خودش و می زد . فرامرز رفت لب در وبه یلدا گفت که کامران نمی خواد اون و ببینه یلدا افسرده و ناامید شد واز فرامز خداحافظی کرد تا بره ولی فرامرز مانع شد واز یلدا خواست تا ماجراروبراش تعریف کنه هردو رفتند تو پیاده رو قدم بزنند ویلدا هم همۀ قضایا رو برای فرامرز تعریف کرد. همینطور که داشت تعریف می کرد ناگهان اشک از چشمان یلدا سرازیر شد وفرامرز گفت بسه دیگه نمی خواد ادامه بدی همه چیزو فهمیدم تو واقعا زن صبور وباگذشتی هستی هرکی جای تو بود هیچوقط دوباره نمی اومد دنبال کامران . بهتره شما برگردین شهرستان،اینجا موندن شما فایده ای نداره زمان همه چیزو درست می کنه باید بهش فرصت داد تا فکر کنه ،مطمئنم که یه روز ازاین کاری که با شما کرده پشیمون می شه وازتون می خواد که برگردید . یلدا:امیدوارم،لطفاً برام دعا کنید . من میرم اگه خبری شد با من تماس بگیرید من از اونجا بهش نامه میدم به این امید که دلش رحم بیاد .خدانگهدار یلدا غصه دار بود بیشتر از تمام عمرش احساس تنهایی می کرد نا امید رفت ترمینال وبااتوبوس برگشت شهرستان پیش مادربزرگش. فرامرز هم رفت خانه پیش کامران چند بار در مورد یلدا با کامران حرف زد وازش خواست تا حرفهای یلدارو گوش کنه ولی فایده ای نداشت کامران از اون اوضاع خسته شده بود و دیگه نمی خواست اسم یلدارو توی اون خانه بشنوه یه روز که فرامرز سر کار بود با ویلچرش رفت بیرون خواست از خیابان رد بشه که ویلچرش افتاد تو جوب و سرش خورد به جدول، آدمهایی که اون منظره رو دیدند دور کامران جمع شدند وکامران و بلند کردن ولی دیدند که داره از سر او خون می یاد زنگ زدن به آمبولانس وبردنش بیمارستان ولی وقتی رسید دیگه دیر شده بود دکترها متوجه شدند که به علت خون زیادی که از سر کامران رفته جانش و از دست داده از بیمارستان بوسیلۀ شماره ای که در لباس کامران بود به فرامرز زنگ زدن . فرامرز که فکر می کرد کامران الآن خانه است از این موضوع کاملا شُکه شد سوار ماشینش شد و به سرعت خودش و رسوند به بیمارستان وبا جنازۀ کامران روبه رو شد .خیلی ناراحت شد اون کامران و مثل برادر خودش دوست داشت. جنازه رو بردن سردخانه وفرداش اون و به خاک سپردن.فرامرز چیزی از مردن کامران به یلدا نگفت چون می دونست یلدا عاشق کامرانِ ِ واگه بفهمه ممکنه کاری دست خودش بده .مدت ها از اون روز گذشت. یلدا هرماه نامه می داد و فرامرز هم نامه هاش و می خوند وهیچ جوابی به نامه هاش نمی داد از اون چیزی که فرامرز فکر می کرد یلدا بیشتر کامران و دوست داشت این و ازنامه های یلدا متوجه شده بود. قسمتی از نامه های یلدا می نویسم برای دل سوخته ام وبرای هرکه این نامه را می خواند یلدا با عشق به دنیا آمد و با مردن یلدا عشق هم خواهد مرد. من با تو تا انتهای ابدیت می آیم آنجاکه تا آخر زمان فرصت برای زیستن من هست،با زندگی بدرود خواهم گفت وتورا به یاد خواهم سپرد اندکی درنگ خواهم کرد تا بوی نفس های توصورتم را نوازش کند عشق با نگاه تو توأم است ،آشنای دیرینه ام رؤیایم با تو چه بی مهاباست مانند تو چگونه باشم وقتی که مانند تو کسی نیست دلتنگ آبی آسمان بوده ام آشتی با زمین را فراموش کرده ام غرق در آتش دل شده ام با او چه خواهم کرد او که سراپا عشق است با من که جز زمینی ای بیش نیستم چه خواهد داشت مرا باخودم برد آنجا که زمین با تپش های قلبم آشنا بود من غرق در او شدم او رؤیای من شد نشسته در ساحل تنهایی خود به دنبال جویی برای شستن خاطرات خودم ،خسته از تکرار لحظه ها ،مهری نیست در اینجا ،اینجا همه چیز تلخ است سکوت می کنم و با من دریا آرام می گیرد، شوری در دل بود که آتش دل سوزاندش نگرانم از دیر رسیدن به قرارم با آسمان او که هیچوقط تنهایم نگذاشت ،ماه هم به گریه ام می خندید ستاره هم از شادی ام می گریید زمین با احساسم قهر است عشق با من سر جنگ دارد انسان با من چه سرد است من با تمام عشقم به زمین آمدم تشنۀ کمی محبت در صحرای دل عطش یار مرا خواهد کشت چه بی تاب از خودم آنگاه که تو می آیی چه زیباست صورت من در چشمان تو آنگاه که نگاهم به نگاهت گره خورد با بودنت در لحظه های بارانی ام چه زیبا شد قلبم ،ماه و من برای زود رسیدن به خورشید دعاگو شده ایم آه کنار تو زندگی همیشه گیست نگاهم به خورشید ،چشمان تو را از یاد نبرده است زیرا که چشمان تو راز زیبایی بود. هم آغوش باد شده ام آنگاه که در جستجوی او بودم پنهان شده در گلبرگهای باغچه روی زیباترین گلبرگ ِدلم پیدایت شد چشمانم مست نگاهت بودند آه اگرروزی چشمان تو دریا باشد غرق در دریا می شوم خواهم رفت آنجا که یکی شوم با تو... یلدا روزها سر کار می رفت وهنگام غروب از سرکار بر می گشت وهمیشه منتظر بود تا خبری از کامران به دستش برسه هرماه بهش نامه میداد ولی جوابی نمی گرفت تنها دل خوشی اش این بود که کامران نامه هاش و می خونه و یه روز بلاخره بهش جواب میده ولی نمی دونست که هیچ کدوم از نامه هاش و کامران نخونده و کامران دیگه تو این دنیا نیست. درآن زمان آقای سیاحی هم به علت سرطان خون روزهای آخر عمرش روسپری می کرد و دنبال آدرس کامران بود تا بره پیشش و ازش حلالیت بطلبه. تا اینکه تونست آدرس واز طریق یکی از دوستان کامران بدست بیاره رفت به منزل فرامرز و خواست کامران و ببینه اما فهمید که کامران دیگه زنده نیست ماجرارو برای فرامرز تعریف کرد و گفت:روز اول که یلدا رو دیدم یه برقی تو چشاش بود که همه رو به خودش خیره می کرد انقدر این زن جذاب و دوست داشتنی بود که نفهمیدم چی شد که به خاطرش این همه تغییر کردم من قبلا همچین آدمی نبودم شاید اگه اون روز به جای یلدا یه زن معمولی رو می دیدم هیچوقط اینطوری نمی شدم از همون روز اول که دیدمش نقشه هام شروع شد هفته های اول سعی کردم با محبت کردن ،خودم و به کامران نزدیک کنم و اعتمادش و هرچه بیشتر جلب کنم. تولد یلدا که شد برای یلدا یه کادوی گران قیمت خریدم و هردفعه به بهانه های مختلف به کامران کمک مالی می کردم برای اینکه یلدا رو خوشحا ل کنم به خواست خودش یه کار مناسب توی شرکت براش جور کردم برای اینکه از دست کامران راحت بشم وبا یلدا ازدواج کنم به یکی از کارگرهای ساختمان پول دادم تا کامران و از روی ارتفاع بندازه پایین وباعث شدم کامران فلج بشه بعد چند بار به یلدا پیشنهاد دادم تا بامن ازدواج کنه و لی قبول نکرد. وقطی دیدم که یلدا در هیچ صورتی راضی به ازدواج با من نیست سعی کردم کامران و نسبت به یلدا بی اعتماد کنم هرروز که یلدا سرکار بود می رفتم پیش کامران واز رابطۀ نامشروع یلدا با یکی از کارمندان شرکت بهش می گفتم انقدر این کارو تکرارکردم تا اینکه قلب پراز عشق کامران و نسبت به یلدا تبدیل به نفرت کردم . و کامران هم یلدارو از خانه بیرون کرد بعد که دیدم وجود کامران من و به یاد یلدا می اندازه خودشم از اون خانه انداختم بیرون . همۀ این کارهارو من کردم والآن هم به خاطر نفرین های اون زن به این مریضی ناعلاج گرفتار شدم می دونم که به خاطر گریه ها ی یلداست که دارم تقاص پس می دم ای کاش زودتر می اومدم و کامران زنده بود واین حرفهارو به خودش می زدم و یه کم از با ر گناهانم کم می شد ولی حیف که دیر اومدم از شما خواهش می کنم که این حرفهارو به یلدا بگین وازش حلالیت بطلبید در صورتی که من می دونم که اون هیچوقط من و نمی بخشه چون من مسؤول نابود شدن زندگیش هستم .من وصیت کردم که وقطی مردم اون خانه و تمام املاکم به اسم یلدا بشه شاید اینطوری یلدا بتونه من و ببخشه البته می دونم که اون زن با قلب بزرگش هیچوقط با این چیزها آروم نمی شه ولی جز این کارِدیگه ای از دستم بر نمی اومد. آقای سیاحی بعداز گفتن حرفهاش خداحافظی کرد و رفت. فرامرز تا اون موقع مردی به سنگدلی و بد تینتی او ندیده بود باورش نمی شد که یه انسان این همه بتونه بی عاطفه و بد باشه . سریعاً زنگ زد به یلدا وازش خواست تا به تهران بیاد فردای آن روز یلدا اومد تهران ورفت خانۀ فرامرز واو هم تمام قضایا رو براش تعریف کرد . بعد باهم رفتن بهشت زهرا سرقبر کامران . یلدا از بس گریه کرده بود که دیگه نای صحبت کردن نداشت از فرامرز خواست که باهم برن سراغ آقای سیاحی تا بهش بگه برای چی با زندگی اون این کارو کرده . باهم رفتند اونجا وبا پردۀ سیاحی که روی در بود روبه رو شدند اونجا شلوغ شده بود همه لباس سیاه پوشیده بودند آقای سیاحی از دنیا رفته بود یلدا ناراحت شد که چرا قبل از مرگ اون ندیددش و حرفهایی که تو گلوش مونده رو بهش نزده . اونها داخل نرفتند وبرگشتند یلدا از فرامرز خواهش کرد تا اون و برسونه ترمینا ل وبعد باهم رفتند یلدا خداحافظی کرد وسوار اتوبوس شد این چند ساعت که تو اتوبوس بود همینطور زل زده بود به شیشه بعد از چند ساعت اتوبوس ایستاد و یلدا پیاده شد . از ناراحتی زیاد نمی تونست درست فکر کنه همینطور توی پیاده روی خیابان راه می رفت وبه کامران واینکه چطور با این اتفاق کنار بیاد فکر می کرد از بس که حالش بد بود همون جا افتاد زمین و بیهوش شد. چند خانم و آقا که از اونجا رد میشدند با دیدن یلدا رفتند پیشش تا بلندش کنن ولی به هوش نیومد زنگ زدن آمبولانس اومد وبردنش بیمارستان بعداز دو ساعت به هوش اومد ودید که مادربزرگش بالای سرشه همه چیزو براش تعریف کرد و بعد از اینکه حا لش بهتر شد مرخصش کردن و رفت خانه. تا یک ماه فقط توی خانه بود و جایی نمی رفت ودوستاش می اومدن پیشش تا آرومش کنن یلدا دیگه اون دختر پرشورو حال و خوشحال و سرزنده نبود تبدیل شده بود به یه آدم افسرده و بیزار از همه . دیگه هیچ چیز و هیچکس نمی تونست خوشحا لش کنه . یه روز که توی خانه داشت استراحت می کرد تلفن زنگ زد یلدا گوشی رو برداشت وکیل آقای سیاحی بود از یلدا خواست تا بیاد تهران تا همۀ اموال آقای سیاحی رو به نا مش کنه .یلدا هیچ اعتنایی نکرد و گوشی و قطع کرد. در واقع بعداز مردن کامران هیچ چیزی دیگه براش مهم نبود واگه تمام دنیارم بهش می دادند نمی تونست اون و آروم کنه فرداصبح اون روز آقای وکیل اومد خانه یلدا زنگ درو زد مادربزرگش دروباز کرد ورفت داخل یلداهم خانه بود آقای وکیل گفت که من وظیفه دارم همۀ اموال آقای سیاحی رو به اسم شما کنم خواهش می کنم با من بیاین محضر تا کارهای محضری شو انجام بدیم یلدا اول نمی خواست بره ولی با اصرار مادربزرگش که می گفت بعدازاین همه بلا که سرت اومده این حق توئه یلدا راضی شد که با آقای وکیل بره محضر اونها رفتند و کاهای محضری انجام شد. حالا دیگه همه اموال آقای سیاحی به اسم یلدا شده بود .یک سال از اون ماجرا گذشت. یک روز که یلدا با دوستانش در منزل بود زنگ در به صدادراود یلدا رفت تا دروباز کنه و پشت در فرامرز و دید که گل و شیرینی جلو در ایستاده یلدا شکه شد هیچ فکر نمی کرد که یه روز دوباره فرامرز و ببینه اونم با گل و شیرینی تعارفش کرد و اومد داخل . هردو نشستند و مادربزرگ یلدا براشون چایی اورد دوستانش که دیدند مجلس خواستگاریه از یلدا خداحافظی کردند و رفتند .فرامرز گفت:شرمنده که تنها اومدم آخه همینطور که یلدا خانم مطلع هستن خوانوادۀ من ایران نیستند و من تنها زندگی می کنم من از بابت مرگ کامران بی اندازه ناراحت شدم وبه همین دلیل هم زودتر مزاحمتون نشدم . من این مدت که با یلدا خانم رفت و آمد داشتم واقعاً تحت تاثیر شخصیت و قلب پاک و معصوم ایشون قرار گرفتم راستش من تا الآن زنی به این صبوری ومهربانی ندیده ام اگه شما و یلدا خانم اجازه بدین می خواستم تا آخر عمر خدمتگذارش باشم وهیچ وقط تنهاش نزارم من همینجا جلوی شما قول میدم که تا زمانی که زنده هستم به یلدا وفادار بمونم و بهترین همسر دنیا براش بشم . خواهش می کنم یلدا خانم ، این مرد تنها رو ناامید نکنید .یلدا به صداقت و انسانیت فرامرز آگاه بود ومی دونست که همۀ اون حرفهارو از صمیم قلبش می گه از فرامرز خواست که بهش فرصت بده تا دراین مورد فکر کنه. بعداز یک هفته فرامرز زنگ زد و ازیلدا نظرش رو پرسید و یلدا هم جواب مثبت داد . چند روز بعد خانوادۀ فرامرز اومدن و جشن عروسی اونها در باغ بزرگی در تهران برگزار شد . برای یلدا این زندگی شروع تولدی دوباره بود واون روز هردوی آنها باتمام وجود خوشحال بودند . یلدا خانۀ آقای سیاحی را فروخت وبا پول اون یه خانۀ متوسط حیاط دار خرید وبقیۀ اون وهدیه داد به امورخیریه . اونها زندگی ای سرشار از عشق و محبت رو شروع کردند وبعد از چند ماه صاحب یه فرزنده دختر شدند .وسالهای سال به خوبی باهم زندگی کردند. پایان شب بود آسمون شلوغ بود فرشته هاو شیاطین همه دورم جمع شده بودن هرکدوم یه چیزی می گفتن گیج شده بودم از دستشون خسته شده بودم از بس هروز و هر شب هی بهم دستور میدادن دیگه حوصلشون و نداشتم میخاستم برای یه لحظم شده کاری بکنم که خودم میخام نمیخاستم یه عروسک باشم تو دست اونا از دستشون فرار کردم رفتم یه جای دور که دست هیچکدومشون بهم نرسه اونجا که بودم خیلی خوب بود همه آدما خودشون بودن نه شیطانی بود نه فرشته دیگه مجبور نبودن چیزی رو پنهان کنن یا با چهره ای که مال خودشون نیست زندگی کنن آدما اونجا همه چیشون واقعی بود از همه مهمتر دوست داشتناشون بود که واقعی واز صمیم قلب بود اگه عاشق میشدن از ته دل میشدن و همدیگرو گول نمیزدن هیچی تو دلاشون نبود خشم و نفرتی هم وجود نداشت هیچ کس به کسی دیگه حصودی نمیکرد و آدما برای همدیگه نقشه نمیکشیدن چون اونجا شیطانی نبود که بخاد وسوسشون بکنه چقدر خوش بودن تو نگاه همشون عشق موج میزد عشق به زندگی که تو دنیای ما از بس بدی وجود داره دیگه حتی وقت نمیکنن بهش فکر کنن مردم اونجا می تونستن بارون و حس کنن مثل ما نبودن که تا بارون میاد سریع یه چتر میگیریم رو سرمون که یه موقع یه قطرش بریزه سرمون اونجا مردم برای داشتن و نداشتن خداروشکر می کردن و همینکه دورهم بودن خودشون و خوشبخت می دونستن برعکس ما که هیچوقت خوشبخت بودن خودمون و نمی بینیم من عاشق اونجا شده بودم ولی به اونجا تعلق نداشتم باید برمی گشتم...
| Design By : Night Melody |

