دخترای حرف گوش کن
یه راهنمایی دوستانه به دختر خانوما ... میتونید قبول کنید... میتونید نکنید
من به عنوان یه مرد هم جنسای خودمو بهتر از شماها میشناسم
هرچقدر ظاهر خودتونو پر زرق و برق تر کنید بیشتر مورد توجه قرار میگیرید... این کاملاً درسته... ولی چه توجهی؟!!!
در این شرایط همه پسرا فقط و فقط به خاطر تحریک غریزه شهوانیشون به شما نزدیک میشن... فقط و فقط و فقط همین
(هرکی میگه نیس غلط کرده)

ولی...
دخترایی که با حفظ ظاهر دخترونه "خواستنی و شیک و فاخر" لباس میپوشن و آرایش متعادل دارن در بین پسرها بیشترین احترام و ارزش و دارن... طبعاً پسری که قصد و توان ازدواج داشته باشه به این سمت بیشتر گرایش داره...
چون نسبت به ذهنیتش این قشر سالم تر و قابل اعتمادتر هستن...

برای خودتون بیشتر ارزش قائل باشید... ما مردها هممون خوب و قابل اطمینان نیستیم...
به پدرهاتون بیشتر نزدیک بشید... پسرهای موذی از اینکه شماها رو با هم نزدیک ببینن میترسن و کمتر نزدیکتون میشن

میدونم خیلی هاتون حرفهای من پیرمرد و قبول ندارید...
"میسپارمتون به دست زمان"

خواسگاری
خواسگار: ملاكوى شمو برىِ ازدواج چيچيه ؟
دختر خانم گرامى : برىِ من تفاهم خيلى مهمه
خواسگار: تفاهم كه ها ! ديگه ؟
دختر خانم گرامى :مهم تفاهمه بعدش يه سقفى كه بالوى سرم باشه
خواسگار : خب او كه ها ! ديگه جيچى؟
دختر خانم گرامى : مهم تفاهمه و يى دونه سخف و يى باغى توو قلات
خواسگار : خب ديگه چيچى ؟
دختر خانم گرامى : خب همو تفاهم و يى دونه ماشينم برم بيگيرى و با همه اونوى كه گفتم !
خواسگار : و ديگه چيچى ؟
دختر خانم گرامى : خب تفاهم و خونه وماشين رو گفتم . يه عالمه هم پول دوشته باشى بد نيست !
خواسگار : ديگه فرمايشى ندارين شومو؟ ميخوى يى ريزه فكر كنى ؟ شايد يادت بيادا ...
دختر خانم گرامى : چرو!! چرو!!نميخام شومو زياد تووزمت بيفتيا ، حالو تفاهمم نتونوسى جور كنى خبرى نى .
خواسگار : ها ! باشه رو چيشوم ... حالو من برم يى دورى بزنم برميگردم.

تو چه کردی؟

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست . . .
 

نامه ای به فرزند

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو ... روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم

حكايتي از مولانا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد
و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است!
پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:‌
تو مبین اندر درختی یا به چاه 
تو مرا بین که منم مفتاح راه

یادها، خاطره ها و تجربه ها

زمانیکه خاطره‌هایتان از امیدهایتان قوی‌تر شدند؛ بدانيد که دوران پیریتان آغاز شده است . . .دهانتان را به اندازه‌ای باز کنید که حرف در دهانتان نگذارند . . .حلقه ازدواج باید در فکر انسان باشد نه در انگشت دست چپش . . .تمام تاریخ عبارت است جنگ سربازانی که همدیگر را نمی‌شناسند؛ 
و با هم می‌جنگند برای دو نفری که خيلي خوب همدیگر را می‌شناسند و نمی‌جنگند . . .
بدترین خطایی که مرتکب مي‌شویم، تــوجه به خطای دیگران است . . .جاده‌های زندگی را خدا هموار مي‌کند؛ کار ما فقط برداشتن سنگ‌ریزه‌هاست . . .مردی و نامردی، جنسیت سرش نمی‌شود؛ مرام و معرفت که نداشته باشید ، نامردید . . .تونل‌ها ثابت کردند که حتی در دل سنگ هم ، راهی برای عبور هست … ما که کمتر از آنها نیستیم ، پس نا امیدی چرا . . . ؟بعضی‌هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را مثل : بابا، مامان، پدربزرگ . . .با عقل‌تان، دلبستگی‌های دنیوی را از خودتان دور کن؛ وگرنه خواهيد ديد كه این دلبستگی‌هایتان هستند که عقل‌تان را از شما دور مي‌کنند . . .مدیر خوب، یک نقطۀ مثبت در فرد پیدا میکند و روی آن کار میکند. ولی مدیر بد، یک نقطه ضعف در فرد پیدا می‌کند و به آن گیر می‌دهد . . .در زندگی‌تان! نقش نیش‌های مار ” ماروپله” را بازی نکنید؛ شاید دیگر توان دوباره بالا آمدن از نردبان را نداشته باشد.درمقابل سختی‌ها همچون جزیره‌اى باش که دریا هم با تمام عظمت و قدرت نمى‌تواند سر او را زیر آب کند . . .
ناامیدی اولین قدمی است که شخص به سوی گور بر می‌دارد . . .
قبل از اينكه در مورد راه رفتن ديگران قضاوت كنيد، منصفانه اين است كه اول چند قدمی با كفش‌هايش خودتان راه برويد.همیشه بیشتر افکار صرف جفت و جور کردن حرف هایی مي‌شود که هرگز بر زبان جاری نمی‌شودکارمندان نابکار ، از دزدان و آشوبگران بیشتر به کشور آسیب میرسانندبهتراست منفورباشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطرچیزی که نیستی . . .نگفتن، صلاح است، کم گفتن طلا است، پر گفتن، بلا است . . .
و سخن آخر اينكهدیگران برای خوابیدن قصه می‌گویند، ما قصه خود را می‌گوییم که دیگران بیدار شوند . . .

هیچ وقت

هيچ وقت اين دو جمله رو نگو :١)ازت متنفرم ٢)ديگه نميخوام ببينمت
هيچ وقت با اين دو نفر همصحبت نشو :
١)از خود متشکر ٢)وراج
هيچ وقت دل اين دو نفر رو نشکن :
١)پدر ٢)مادر
هيچ وقت اين دو تا کلمه رو نگو:
١)نميتونم ٢)بد شانسم
هيچ وقت اين دو تا کارو نکن :
١)دروغ ٢)غيبت
...هيچ وقت اين دو تا جمله رو باور نکن :
١)آرامش در اعتياد ٢)امنيت دور از خانه
هميشه اين دو تا جمله رو به خاطر بسپار:
١)آرامش با ياد خدا ٢)دعاي پدرو مادر
هميشه دوتا چيز و به ياد بيار:
١)دوستاي گذشته رو٢)خاطرات خوبت رو
هميشه به اين دو نفر گوش کن:
١)فرد با تجربه ٢)معلم خوب
هميشه به دو تا چيز دل ببند :
١)صداقت ٢)صميميت

فرق دوست دختر و همسر ؟

زن مثل تلویزیونه!!!دوست دختر مثل موبایل !!!تو خونه تلویزیون تماشا میکنی!!!وقتی میری بیرون موبایلتو میبری!!!وقتی پول نداشته باشی تلویزیون هم نگاه نکردي عب نداره بعدا وقت هس !!!وقتی پول بدست میاری گوشی موبایلتو رو عوض میکنی!!!بعضی وقتها از تلویزیون لذت میبری!!!اما بیشتر اوقات با موبایل بازی میکنی!!!تلویزیون برای تمام عمرت مجانیه!!!اما اگه قبض موبایل رو پرداخت نکنی ارائه خدمات متوقف میشه!!!تلویزیون بزرگ و گنده است و معمولا کهنه!!!اما موبایل خوشگل و باریک و خوشدسته و همیشه میشه همه جا با خودت ببریش!!!معمولا هزینه استفاده از تلویزیون منطقی و قابل قبوله!!!اما هزینه استفاده از موبایل زیاده و همیشه هم بدهکاری!!!تلویزیون کنترل از راه دور داره!!!اما موبایل نداره!!!و مهمترین نکته اینکه موبایل وسیله ارتباطی دوطرفه است (صحبت کردن و گوش دادن )اما فقط باید به تلویزیون گوش بدی !چه بخواهی چه نخواهی!!!و آخرین نکته اینکه تلویزیون ویروس نداره اما موبایل.....( ولی به ریسکش می ارزه !! )