بر ديوارهاي ديار ليلي مي گذرم، ديوارها و ديارش را مي بوسم، محبت شهر و ديار دلم را شيفته ننموده ولي محبت آنکه در اين ديار سکونت گرفته دلم را شيدا کرده است.

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روى تو کردم جوان شدم
آیا شود پیام رسد از سراى تو:
خوش باش من به عفو گناهت ، ضمان شدم